تبليغاتX
شعر لادن جمالی
می خواهم دلم را بر فرق این سکوت بکوبم

 

 

زیر  ِ ارغوان ِ انگشتت      دراز کشیدنم می آید

شکل بوسه که می نویسی

و این شعر دراز می شود از انگشتانت

تا  قوزکم  و  زانو  و  از آستینم می زنی بیرون

 

 پهلوی ِ تو چقدر گرم ست

و پهلوی ِ تو عطر ِ وحشی اش را بینی ام می فهمد

 

حالا مداد را که می جوم       چشم های تو لعنتی ترند

می کشند موهایم را

و می دهند مداد را به علی       که چپ چپ کوچه را دید بزند

 

و مردک توی کافه هی قهوه اش را به من زل می زد

و چشم هاش شکل ِ دیروز ِ تو بود که بوسه می نوشتند

چرت زدنم گرفته بود بیشتر

 

هی  نی می زنم به این وقت که گل نمی دهد دیگر

هی هی گوسفندهایم را چقدر این خواب باید بشمرد

این شب به موهای من گیر کرده شاید    که رفتنش نمی آید

بیخود لحاف را پس نزن

این قصه سرش خیلی از این حرف ها دراز تر ست

 

سوار دارد چهار نعل چشم هایم را می گذرد        بکوب

قصه را لب هایم ترک می خورد

پرچم  ِ  مدادم را باد می سوزد

نخ ِ این حوصله را بکش      بشکاف

قرعه به نام ِ تو می افتد اما       خوش باش

 

این گل    به گلوگاه لب های ِ من گیر نمی کند

چشم های دریده        دلم را تیر می کشد

علی       چپ و راست در کوچه نی می زند

پهلوی ِ تو  از کافه گرم تر ست

این شعر را هم از هر جایش که بگیری 

 کوتاه نمی اید جز از آستینم    که شکافتنش می خواهد امشب

 

چقدر خمیازه کشیدنم گرفته      زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

 

 

دی ماه ۱۳۸۸

 

دیدگاه

 

پویا عزیزی

مرسی لادن جان

شعر لادن یک مرحله ی دیگر هم به جلو آمده

به غیر از بیانگری ساده و تداعی ها حالا حس آمیزی ها و ترکیب های بدیع را هم

 به شعرش افزوده است

 و این ها همگی نمودهای موفقیت وی در راه رو به جلوی اوست 

 لادن جمالی در شعر پهلوی تو ایجاد وضعیت می کند

 و این وضعیت را در ساخت چند فضایی قرار می دهد 

 حالا لادن در شعر بعدی اش باید به تجربه ی دیگری دست یازد

 تا یک قدم دیگر هم به جلو برود 

 لادن باید در شعری چند فضا را با چند صدا همراه کند تا مونولوگ گویی

 شعرش را کشدار نکند 

 زیرساخت ها راه کارهایی را برای خروج از مونولوگ در این شعر می آفرینند

 و لادن باید ان ها را بیابد و نهادینه شان کند

 تا دال ها در دل شعر سرگردان نشوند و راه خود را گم نکنند

 و به یک جا نرسند و امکان تاویل حداکثری را فراهم کنند


مثلن استفاده از ضرب المثل ها که خودش بینامتنی جالبی را معمولا در اثر می سازد

 راه جالبی برای تغییر فضاست

به شرطی که حضور ضرب المثل منجر به باز کردن راه و ایجاد پاساژی شود

 در شعر که شعر را غیر از فضای متفاوت به پرسوناژ متفاوت برساند 

 مثلن در همین شعر موهای تو مداد را می دهند دست علی

 و جابجایی فضا اینجا به نرمی با شگرد ماهرانه ای شکل می گیرد

 اما مداد فقط به دست علی می افتد تا لادن بگوید که کوچه را چپ چپ دید می زند

 و طرح تازه ای از به کوچه علی چپ زدن ارایه دهد 

 اما علی اسم است و می شود پرسونا شود

 و اگر بشود کنش مندی حاصل می کند و راه را به سمت صدای دیگری می برد

یعنی خلاص می کند مونولوگ را از شعر 

از حس آمیزی های زیبا و لحظات احساسی شعر هم نمی توانم چشم پوشی کنم

 که مرا شدید می گیرد

اما شعری به این زیبایی اسیرموسیقی کندی می شود

 و لحن شاعر نمی گذارد کلمات به نحو تازه تر و ریتم متفاوت تری برسند

از جمله آن زیبایی ها

چشم های تو لعنتی ترند

زیر ارغوان انگشت ات

و چشم هاش شکل دیروز تو بودند که بو سه می نوشت

چشم های دریده دلم را تیر می کشد

پهلوی تو از کافه گرم تر است

 

کورش همه خانی

اگر قرار باشد شاعران فقط اندیشه ی خود، تصاویر زیبا

 و عواطفی آشنا را نوشته و به تصویر بکشند

 خیلی زود کارشان به تقلید می رسد،

اما وقتی کیفیت ِ زبان مورد تاکید قرار بکیرد

 و چه چیز گفتن جای خود را به چگونه گفتن بدهد

امکان تقلید به پایین ترین حد ممکن می رسد.

آن چه در مثابه ی زیبایی این شعر مرا قرار داده

 صداقت و صمیمیتی است که شاعر از خود بروز داده

 تا زیبایی هنری را از پوسته ای در طراوت و تازگی از نقاب کلیشه

 و حرف ها ی تکراری مبرا کند

تذکره الاولیا جمله ای دارد :

کسی که درون خویش نداند،دیگری درون او چگونه داند

شاعر به زیباترین وجهه ممکن با زبانی مدرن و فرمی شکیل

 و بیت ها یی درخشان شعری سروده

 که بر اطتاب ساختار تک خطی ما را تا آخر محتوا یک ضرب می کشاند

 و با یک پایان بندی در فشان شعر را تمام می کند.

لادن باید بتواند در زبان و فرهنگ مدرن خویش ،

لحن و حالات شرقی ای بیافریند که در پروسه ی شاعری اش چند لایه ای

 و چند لحنی در زبان بگیرد

 تا با شاخصه ها ی شعر امروز در باز اندیشی همه ی ارزش ها ی شعری

 جایگاهی ویژه به خود اختصاص بدهد

من فکر می کنم این مهم از او بر می آید

با احترام

 

آفاق بانو شوهانی

این شعر را خیلی پسندیدم.

کلمات به جا و دقیق به کار رفته اند

 و سمت و سوی معنایی شعر رو به چشم انداز جدیدی است

تبریک می گویم . به دوستان سپردم این شعر را بخوانند 

 

ابوالفضل پاشا

لذت بردم.از همه چیز

هم از شعر جدیدت و هم از نظرات دوستان

بی تعارف بگویم که

اگر همین طور پیش بروی بازار خیلی ها را کساد می کنی

آفرین بر تو

 

 

علي فتحي مقدم

مي گويند مخاطب نطلبيده حكايت آب نطلبيده اي را دارد كه مراد است

حيف ام آمد حالا كه از خواندن شعرت لذت بردم دلايل اين لذت را ننويسم

 اگرچه پويا به نكاتي تحليلي تر اشاره كرده است

آنچه كه مرا براي اولين بار در اين وب ناخواسته يا خواسته به حرف آورد

 زبان پر انرژي اين شعر است كه خود را از مرزهاي دستوري زبان رها كرده

 و اين قابليت را پيدا ، كه اجراي متفاوتي چه از جنس روايي شعر

 و چه حس فردي شاعر ارائه دهد

تخيل در پاره اي از مواقع چنان بار تاويلي اين شعر را دوچندان مي كند

 كه انگشت اشاره را از هر سو در شعر بكشي

 دنيايي متفاوت از بيرون حادثه را نشان مي دهد

و اين خاص شعرهايي ست كه به كاركرد هاي هنري و حياتي شعر احترام مي گذارند:

و این شعر دراز می شود از انگشتانت

تا قوزکم و زانو و از آستینم می زنی بیرون

تغزل يكي ديگر از ويژگي هاي پرداخت شده ي اين شعر زبانمند است

كه عواطف شخصي شاعر را به تابلويي عمومي

و فارغ از هرگونه نگاه سطحي به عشق ورزي انساني در دنياي حتا بيرون از گزاره ها

تبديل كرده

 جوري كه از هركجاي شعر در پوست ظريف اين تغزل حرفه اي فرو روي

ردپايي كه در سطرها مي ماند سطحي و زودگذر به نظر نمي رسد

 بلكه بهره كشي عميقي از حس و تشخص به اشياء در ماوراءطبيعه ي گزاره هاست

 كه نوعي عجين شدن عشق با پيرامون كلمات را در جغرافيايي شخصي زبان نشان مي دهد :

پهلوی ِ تو چقدر گرم ست

و پهلوی ِ تو عطر ِ وحشی اش را بینی ام می فهمد


يا


حالا مداد را که می جوم چشم های تو لعنتی ترند

می کشند موهایم را

و می دهند مداد را به علی که چپ چپ کوچه را دید بزند

 

نكته اي ديگر كه برايم در اين شعر جلب توجه مي كرد

قرار گرفتن ذهنيتي شاعرانه در مرز داستاني ااثر است

وقتي از دو زاويه ي متفاوت به شعر نگاه مي كنم

 يعني درون متني و بيرون متني 

 در زاويه ي اول ، لادني را مي بينم كه شاعر است

 و آن_شاعرانه اش را از بخورد كلمات و رفتار ذهني كه هنگام تشكيل گزاره

 با هستي خاص شعر دارد مي شود فهميد

 و در زاويه ي ديگر است كه اگر هنجارگريزيهاي زباني شاعر را

به نقطه ي اول يعني پيش از بازي ذهني كلمات برگردانيم

 به راحتي روايت پيش رو در متن ما را با آن_داستاني فوق العاده اي حسي پيوند خواهد زد

 
و من تبريك مي گويم به لادن جمالي

 به خاطر بهره كشي مناسب از كاركردهاي هنري اين شعر زيبا ...با فروتني

 

بهزاد خواجات

بی تعارف از کارت لذت بردم مهربان

 دست مریزاد 

 البته بعضی سطرها از نطر شگرد برایم تکراری بود

 اما شعری خواندم که اعتنابرانگیز بود

 

علی رضا مجابی

سلام بر لادن جمالی نازنینم!

اصلن و مگر...بی اما و اگر، کنار شعر تو بودن گرمای دیگری دارد

 و شور و حال دیگری

که از هر کافه ای و کافه شعری گرمتر است،

 حتی اگر من از فرم بیانی و درهم ریختگی قواعد دستوری آن چیزی ندانم

 و نخواهم بدانم.

 کنار رنگ ارغوانی انگشتانی که کوتاه نمی آید و نخواهد آمد

 از شکافتن شب 

 و بوسه می زند به عطر وحشی صبح 

 

مهران سیدی

تبريك مجدد لادن جان

چندباري كه شنيدم تحسينتون كردم

و الان كه ميخونم هنوز از زيبايي درخشان كارت لذت ميبرم

واقعا درود و تبريك

اشاره اصلي را چند تن از عزيزان كردند

 و آن چيزي كه مورد نظرم بود اشاره شد

فقط نكته اي كه تكرارش به ذهنم آمد

 و آن اينكه با به كار گيري ضرب المثل ها و شكل بخشي جديدشون

 كار بزرگي رو به نظر من انجام دادي


اين در هم تنيدگي زباني و زبان لادن جمالي،

 اتفاق شيريني هست كه خيلي زيبا به بار نشسته

و جاهايي كه البته بي انصافيه انتخابي كرد،

 چون خيلي زيبا است

هموني كه قبلا گفتم ل . . . .

شکل بوسه که می نویسی

تا قوزکم و زانو و از آستینم می زنی بیرون

چشم های تو لعنتی ترند

و می دهند مداد را به علی که چپ چپ کوچه را دید بزند

مردک توی کافه هی قهوه اش را به من زل می زد

هی نی می زنم به این وقت که گل نمی دهد دیگر

این شب به موهای من گیر کرده شاید که رفتنش نمی آید

این قصه سرش خیلی از این حرف ها دراز تر ست

نخ ِ این حوصله را بکش بشکاف

قرعه به نام ِ تو می افتد اما خوش باش

چشم های دریده دلم را تیر می کشد

علی چپ و راست در کوچه نی می زند

که شکافتنش می خواهد امشب

زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

زیر ِ ارغوان ِ انگشتت

 

مینو بانو نصرت

هر شعر راهی است و هر شاعری زائر

راه ها گاه خاکی اند و هر ازگاهی و اغلب این روز ها آسفالت شده و حتی اتوبان

مقصد شاعر همیشه انگشت اشاره به خودش دارد ،

او با حرکت در سطر سطر نوشته هایش دایره ای می کشد

 و جهانی که او را در نهایت به مقصد جانش می رساند .

زیر ارغوان انگشتت

ارغوان مرا یاد درخت باغچه ام می اندازد

 که خیلی زودتر امسال به گل نشسته است 

 رنگ انگشت هم به نوعی به ارغوان می زند

 و اشاره ای دارد به دور یا نزدیک 

 در حال نوشتن است یا نقاشی یا حکم راندن یا مسیری را نشان دادن ،

 مسیر کوچ پرنده ای را یا نه برعکس نقطه ای را که مدام بزرگ تر می شود

 و بزرگ تر و ناگهان بدل به سبز و شعری می شود که ما میخوانیم .

شاعر زیر همین رنگ دراز می کشد با دو معنای خوابیدن و کشیدن همزمان .

 بعد شکل بوسه می آید و بوسه رخوت مخصوص به خود را منتشر میکند

 در رنگ و تن و شعر .

 حالا شعر دراز می شود دراز تر از خود انگشت

و میزند از انگشتان بیرون و سرازیر می شود تا قوزک و زانوی شاعر .

 لادن در پهلوی انگشتی که می نویسد و می کشد

 و رنگ اش هم ارغوانی است و حالتی از مستی عشق هم دارد

 احساس میکند برودت جانش قطره قطره ذوب می شود

 و با هر ذوب شدنی غرق می شود

 در فراوانی ارغوانی رنگ 

 شاعر وقتی با انگشت ارغوانی مینویسد بدل به عشق است

 و دلش وحشیانه بوی معشوق را نفس می کشد

 و وقتی مداد را می جود در خشم است و اندیشه 

 فکر که می آید شعر می گریزد 

 شعر وقتی بگریزد دیدن میسر می شود 

 دیدن چشم هائی که موهای شاعر را می کشند

و بعد آنقدر درازش میکنند تا کوچه و به تماشایش می گذارند

در این سطر شعر از شاعر خارج شده است

و در کوچه میان چشمانی که چپ چپ نگاه میکند سرگردان است 

 تو ی کافه ای است که مردی با چشمان قهو ه ای به او زل زده است

 و اینها واقعیت های بیرون از جان شاعر هستند که او را آزار می دهند

 معشوق که به قلم و انگشت می چسبد بدل به بوسه است

 و وقتی از آن دور می شود بدل به حکمی ست که عشق را ممنوع اعلام می کند 

 و شاعر که با عشق نفس می کشد ناگهان چرت می زند

و در فاصله ی وقفه ای که میان او و عشق افتاده است به خوابی در می غلت

د که میباید برای لمس سپیده گوسفند بشمارد

 گوسفند با دو معنای انسان عاشق و انسان برده وارد شعر می شود

شاعر گرفتار شب شده است و

 شب به گیسوانش گیر کرده است و تمام نمی شود

 اما شعر میداند که راه رسیدن کوتاه نیست

و شیب و فراز های مخصوص به خود را دارد

و صبوری زیر ارغوان انگشت یله داده می گوید :

این قصه سرش خیلی از این حرف ها دراز تر ست ...

بعد هجوم از بیرون به درون است

 و چشم ها که مدام جای هم را میگیرند

 و هر کدام در عین حال که میتواند جای معشوق قرار بگیرد

در همان حال غریبه ای است که جنبش شاعر را متوقف میکند

 شعری که بلند است بلند تر از یلدا

 و لی قطره قطره خودش را می نمایاند

 و عقب گرد نمیکند

 شعر برای هر چه گستردن خود نیاز به تغذیه دارد

 و این را شاعر میداند پس لاجرم خود را می شکافد

 و سطری موجز خلق میکند :

کوتاه نمی آید جز از آستینم که شکافتنش میخواهد امشب ....

ارغوان انگشت انتهای شعر دو معنای متضاد دارد 

 انگشتی که شکل بوسه می کشد

 و به دنبالش شاعر به رخوتی عاشقانه فرو می رود

 و انگشتی که حکم می راند

 و رنگ ارغوانی اش حکایت بهار را نجوا میکند

 و او را به خواب زمستانی دعوت میکند

شعری مخصوص لادن جمالی که در یک دست عشق دارد

 و در دست دیگر اندیشه


سلام

عه تا

سلام

برای مخاطبی که این سروده نخستین ابزار اشنایی

 و تنها وجه شناختش از شعر خانم جمالی است

عرصه ی التذاذ و جذبه فراوان است 

 چنان مخاطبی بیش از هر چیز از تغزل مدرن

 و غنای گویه های عاشقانه امیخته به چاشنی اروتیسم کرشمه آمیز لذت می برد

و به تنه های ظریفی که سروده به فرمال زبان می زند فکر میکند.

او همینطور ممکن است از ترکیبات بدیع و لحن عشوه گر کاملن زنانه به وجد اید

 اما

اما آیا برای من و بسیاری دیگر که اثار زیادی از لادن جمالی خوانده اند

 هم اینطور است؟!

 نه نیست

 برای مخاطبانی که هر پست شاهد خوانش اثر مشابهی با پست قبل هستند

صرفنظر از اختلاف مختصری که از حیث جایگزینی عبارات وجود دارد

عناصر محتمل دیگر تاثیر پذیری غایبند

بعنوان یک مخاطب به خانم جمالی عزیز عرض میکنم

که سوژه-زبان- محدوده ی ساختارگریزی- حتا روند بازی با ارکان جمله

هم در اثارش در معرض تکرار است

 و با اینکه هنوز از شعرش لذت میبرم

اما در قیاس با شعرهای گذشته این لذت سیر نزولی دارد

با کمال احترام

مهتاب بانو کرانشه

سلام لادن جان
شعر زیبایی سرودی

از خواندنش هم لذت بردم و هم خوشنود شدم

 که لادن شاعر به چه فرازهای زیبایی در شعر دست یافته

بعضی از سطرها جدن یگانه بود و مخصوص خودت

و بعضی ها هم خب کمی متاثر از شاعران دیگه.که البته بد هم نیست....

آخر کار رو خیلی دوست داشتم خانم شاعر

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:18  توسط لادن جمالي | 
 

 

اين زن             كه  چشم هاي  تو را رميده بودم

با آن همه مه            كه در شعر هاي من چقدر گم

تا تو           كه اسب هايت مستشان مي شد

 

 

با من       كه بي کنار ِ تو خوابم نمي رفت

تا زن       كه زير ِ نگاهت ناز كردنم مي شد

يا درد      كه واژه هاي شعر مرا مي برد

 

از تو       كه اسبي با شيهه ي تيز

از من      كه خراميدنم مي گرفت ماديان وار

آن عطر ِ اهلي كه دست و دلم را لرزيده بود

 

نمي كشد حوصله ام ديگر كه دستي به سر و روي اين شعر

مويي

ابرويي

با زن       كه از درون خودم ژوليده بودم

بي تو         كه اسب هايت سمشان را مي كوفت

يا شعر        كه سوخته سوخته هاي دلم بود

 

با درد        كه مي رسدت وقتي مرد ِ خودت باش

يا سبز        كه چشم هاي تو را وحشي بود

یا مه          كه رنگ سكوت ِ تو را مي برد

با من        كه خيالت را دود مي شدم

  

از تو         كه دستم نمي رود شعرت كنم ديگر

تا من         كه پشت پلك هاي تو نازكم مي كرد

یا  شعر       كه نماندنت را جا نمي شد

 

اين من         كه نبودنت را كم نياوردم

با درد          كه كنارت نمي زد بنويسم

بي تو          كه تا آخر ِ اين شعر رفتي 

بي آنكه دستي به سر و رويت كشيده باشم

 

 

لادن جمالی

آبان ۸۸

 

دیدگاه

 

پویا عزیزی

لادن جان

این شعرت به دل نشست و دوست اش می داشتم

 ساختگرا داری می شوی و قدم به قدم شعرت دارد پیشرفته می شود 

 پیشرفته تر 

 من به روزی امید دارم که پیشرفتگی ساخت و فرم عاطفه ی پنهان در محتوا را

 نه تنها مکانیکی جلوه ندهد بل که برجسته سازی اش کند 

 شعر خوبی ست . این هم برای جایزه ات

کورش همه خانی

فرم و ساختار دست به دست هم داده اند

 تا اثری دیگر با ژرف ساخت زبانی، ارائه دهد

اگر بعضی از ترکیب ها ی انتزاعی از شعر گرفته شود

 به عمق چالش ها ی عینی بهایی بیشتر می دهد

لادن همیشه با اندیشه ای نو

شعر ها یی اثر گذار از خود با مخاطب در میان می گذارد

 و شاخصه ها ی زبانی را نسبت به خیلی ها به محتوایی ماندگار مبدل می سازد

 

مهرداد فلاح

لادن!

توجه به عناصر فرم ساز در این کارت بیشتر شده و این نوید انگیز است 

 تو چیز های دیگر را داری و پر و پیمانی و ...

حالا چشم دارم از شعرت که تغزل دامش نشود دانه اش باشد . باشد ؟

حسین صولتی

لبها یت.... بی انکه بخواهی... میلرزند

 دستهایت... در نفسهای تند قلم .. شرح حیرانی می نویسند

 
رسایی تاویلی دو پهلو که در سکوت آیینه و خلوت پرتگاهی تنها خم شده است

دور تر از همه زخمها .... ونمکها ....پنجره به پیشوازت می اید

 و تو بر لبهای باغی تابان از ساقه ی آبی ارزو... نور را پیموده ایی

بر ارتعاشی از سنگ .. که روزی تورا با نام من .. صدا خواهد زد 

 خاطره ای برای فراموشی

 بال و پری که.. در دگر گونی هایی لحظه ایی پر شکن .. پر غم

 از کور ه راهی که سایه وار در ان ماند ه ایم

حکایت لبخندی شده اند که بر گوشه ی لبها باز نشده در دستها یت بسته می شوند

گویا ... تا .. زمرد ...بازوانی که بر سینه ها گذشت

گلها را ...شب را .. ورطه ی عطر را ... شبنمی .... گوشه گیر ..

در روزنه ایی رو به اوج .... از چشمان آفتاب تو ریختم

و خوشه چین شاخه ی سر بسته ی تپشی پیوسته


وقتی دستانت را به سویم می گشایی


و من لبانت را در جوشش اشک گم می کنم .

نسیمی هوا را می شکند ..... و تو سایه ام را به دره رها شده ایی



بانو

 نوع نگاهتان .... مرا نیز گستاخ نمود 

 به گاه بد مستی اسبهایت ..وحشی ان عطر اهلی نمود

 

عه تا

سلام

با اطمینان می شود روی رشد بعضی وجوه شعریت سروده انگشت گذاشت

به امید انکه یک شروع باشد نه نقطه اوج

چیزهای زیادی برای زوم کردن و نمایش نمای بسته دارد

 

قبل از هر چیز وزن محسوس شعر

 که غیر از پرشهای معدود موسیقای نظامی را تداعی می کند

و چقدر جذاب است این بن مایه ی موزیک

 که از داشته ها وام و با به روز کردنش یک اهنگ تمام عیار با تم لادنی از کار درامده است

 

نکته ی دوم

سوسوی یک اروتیک ناب و طنازانه ی طبیعی

 که بی نیاز از قبح و دلزدگی صراحت در کل متن بخصوص بعضی سطور

 مثل ناز زن شرقی چشمک می زند

 و اوج ان در بند :


از تو كه اسبي با شيهه ي تيز

از من كه خراميدنم مي گرفت ماديان وار

آن عطر ِ اهلي كه دست و دلم را لرزيده بود

بدون الودن متن به ابتذال عریان س.ک.س

 سهم زیادی از مغازله ی شعر را بعهده دارد

 وته دل مخاطب( حتا اوانگاردیستها) را میلرزاند

گیرم که بروی خود نیاورند


سوم

ملاحت و کمرنگی دست بردن در ساختار زبان

 بی که در حد اعتراض و عصیان کلاسیکها باشد

 مثل اصطلاح معروف (دوست بداند دشمن نفهمد) که حتمن مصداقش را میدانی

 

اما مواردی که به باز اندیشی می ارزند


دست بردن در بعضی افعال و تبدیل انها به گذشته ی ساده

 به نفع وزن و موسیقی لذت با همان بن ها و مصادر بکار گرفته شده

دوم

حذف تنها فعل امری "باش"

و فکری برای هماهنگی ان سطر با بقیه ی متن


سوم

اشاره ی مستقیم شاعر به کلمه ی شعر در سروده حالتی راتبادر میکند

که انگار میترسد مخاطب یادش برود دارد شعر میخواند

 کلمه ی" شعر" (که هفت بار در سروده تکرار شده است) نباید بعنوان موتیف

 در شعر بکار گرفته شود

 چون حس و حال لحظه ی سرایش را مشکوک میکند

و وجود مستانگی و ناخوداگاهی موقع سرودن را زیر سئوال می برد


چهارم 

 چنانکه جناب فلاح هم بدرستی اشاره کرد

سهم مغازله در سروده هایت است

 که تکرار و اصرار بر ان دامنه ی اندیشه را در شعرت کم و انرا میدانی

 برای جولان افراطی احساس میکند

 شاید بخواهی بطور تخصصی به تغزل بپردازی

که در این صورت ساحت ان برایت گشوده

 و به راز و رمز ان مسلط

 اما سایر مضامین در پستوی ناگشودگی میماند

 و روزی که بخود بیایی باید چون نوسرایان از ابتدا ازمایش و خطا کنی


پنجم

سطور مشابه را در باز نگری ادغام

و اطناب ممل (تکرار ملال اور) اثر را به حداقل برسانی

 که چند و چونش را تو بهتر از هرکس میتوانی


ششم 

 این سطر با محتوای سروده همخوانی ندارد

اين من كه نبودنت را كم نياوردم


برخلاف مضمون سایر سطور

 و مثل وصله ای از رنگی مصنوعی به شعر چسبیده است


و بیشتر می شود گفت اگر اراده ای برای توجه باشد


با احترام

کیوان اصلاح پذیر

شاعر با یادآوری لحظات اسب واری که با دوست گذرانده است

سرخوشی پرزور جوانی را نشانمان می دهد 

 بعد ادعا میکند که نبودن دوست را کم نیاورده است !

 گرچه تا آخر این شعر دوست حضور دارد

اما دست و دل شاعر برای آرایش خود و شعری برای او نمی رود 

 

 اینجاست که عشق لو میرود 

 

 شاعر هرچه می کند تا خود را بی تفاوت نشان دهد

 اما افسردگی او را در پایان شعر مقایسه کنید

با اسبی با شیهه تیزو خرامیدن مادیان وار در ابتدای شعر

 او هرچه جلوتر میرود بیشتر نبودن یار را حس میکند

 گرچه تلاش او در تمام شعر برای پذیرفتن این دوری جریان دارد

 اما درد جایگزین دوست میشود 

 بیشترین بسامد کلمه در ردیف ابتدایی این شعر تو و من و زن است 

 و این نشانه تاکید شاعر بر دلتنگی زن است 

 اما از حالات دوست هیچ نمی گوید . آیا او رمیده است ؟

مینو بانو نصرت

در شعرهای سبز لادن همیشه چند حنجره در حال نواختن هستند ،

یک گروه نوازی عاشقانه


زنی که چشمان او را می رمد ،

 زنی که بدون خیال او خوابش نمی برد

و زنی که همچون آهوئی در حاشیه ی دشت او خرامان می وزد

 و آشوب بر چشمان او می اندازد .

 

سه پیکر از زنی که لادن است

 و یک پیکر از اوئی که میتواند دیگری شعر هایش باشد .

 


و تلاقی تمام این خطوط و پیکر ها در نقطه ی مشترکی با هم یکی می شوند

 و زهدان بارور شاعر را به بلوغ تولد شعر ی تازه می کشانند


تولد در نقطه ی درد آغاز می شود

 و درد همیشه شب ها سراغ آدم می آید

از فرق سر تا نوک انگشتان این شعر پر است از تضاد و کشمکش


آهی شبیه خواهش می وزد 

 اخمی آمرانه پیشانی را مچاله میکند

 و زنی در گهواره ی میان این دو سرگردان است

 و نمی تواند خود را بخواباند


دیگری

 تصویر آرمانی کسی است که شاعر آن را ساخته و پرداخته است

ولی با واقعیت همخوانی ندارد

 و همین نا همگونی اش موجب شعر زیبائی می شود

 

 که بر خلاف شاعر

 که می گوید از فرط بی حوصلگی دستی به سر و رویش نکشیده 

 عمیقا با او درگیر است

 و در کشمکش و دقیقا همان نوازشی را به تصویر می کشد

 که اخم پیشانی اش آن را ممنوع اعلام کرده است

 

تولدی یک بار سبز تر از قبل در شعری تازه

 که لابلای کلمه هایش مه و دود است


اوئی که متولد می شود لادن است 

 لادنی که به هیچ کدام از لادن های قبل شباهت ندارد


سلام
 

اسماعیل مهران فر

سلام


لابد لادن خوب می داند

که فرم می تواند استحاله ای از اندیشه ی غالب بر شعر

 و ساختار پی ریزی شده در شعر باشد

که اینها همگی زاده ی ابرمتنی هستند

 که پیش از سرایش در ذهن شاعر آبستن است

 اینها در صورتی می توانند دورنمایی از شعر در من مخاطب ایجاد کنند

که در یک ظرف حل شده باشند

 و تشخیص شان کار دشواری باشد

 

 به پویا عزیزی حق می دهم

که می گوید بازشناخت شعرت از شعر مکانیکی کار دشواری نیست

و این را در سایه ی تجربه ای می بینم

 که شعر به شعر لادن جمالی آن را پشت سر خواهد گذاشت

 تا ما دیگر در شعرش دست به قیاس نزنیم


منکر بعضی از سطرها نیستم که در ذهنم آشفته اند


كه از درون خودم ژوليده بودم


و و و


سلام

 

لیلا بانو رضایی

این شعر پر است از حرف اضافه و حرف ربط که در سراسر شعر تکرار می شوند

 و البته این تکرار آزار دهنده نیست

 چرا که فرم خاصی به شعر داده اند

 و هم به موسیقی کار افزوده اند

و این یعنی در خدمت شعر بوده اند

 
اگر دقت شود

حرف ربط"که" در تمام سطرها وجود دارد

 و تکرار می شود اما آزار دهنده نیست

 چون

1- شاعر در هر سطر با زیرکی ِ تمام ، واژه ی قبل از "که" را

بعد از "که" ، شاعرانه توضیح می دهد

 و مخاطب را قانع می کند تا در هر سطر چیزی و اتفاقی دست اش را پر کند

 و خسته نشود که بلاخره که چه؟

 به عنوان مثال :


یا درد/ که واژه های شعر مرا می برد

 (در تمام سطرها این اتفاق ی زیبا می افتد)


و البته این اتفاق در بعضی سطرها

با حرکت های زبانی و دست بردن در ساختار زبان همراه است

 که به دل می نشینند


با درد / که می رسدت وقتی مرد ِ خودت باش (فوق العاده است)


2- تمام این "که" ها با اینکه مخاطب را خسته نکرده اند

 و قابلیت اقناع داشته اند

برای ادامه دادن کار لازم بوده است

تا شاعر آنچه را که می خواهد بگوید در انتها محکمتر بگوید 

 

 و دو سطر آخر همان چیزی ست که باید می شد


فوق العاده بود لادن جان ، مرسی


این شعر مثل رقصیدن ، پر انرژی بود و مثل آواز خواندن ، سرشارت می کرد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:2  توسط لادن جمالي | 

 

 

 

 

  چشم هایت به بنفشم نمی خورد

 

 هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم

 

    

 و حفره های پنجره هي بور می شود

 

 

 

  یال ِ اسبم در دست و شلاق ِ من           بر چقدر ِ درد  

 

 انگشتانم چرق چرق و خوابی که  فردا را ندیده بودم

   

برو 

 

پشت سرت را همین شعر می بوسد

 

این  بادها هم دیگر حوصله ي بردنشان  به سر  

 

 

دوری       از من دور  و

 

حفره های پنجره هي بور می شود

 

بور می شود  دلم را که دوره می کنی

 

مرورت که می کنم حتی بعد

 

بعد ها تر حتی     که غلط های دیکته ام می شوی     گرچه تقلب هم

 

دوری وقتی که دلم را دور می زنی   و شلاق ِ من    بر چقدر درد 

 

 

من اما سقم از تو  

 

آن قدر كه سر و تهم را بزنی باز 

 

از در پرت کنی از پنجره هم بور

 

 حفره های پنجره بور تر می شود

 

 

مي نويسم ات:   

 

اخم نکن آقا

 

لبخند

 

از همین دورهای پر فاصله

 

خنده ات را می بوسم

 

 

 

موهایم را می زنم پشت گوشم  

 

یال اسبم هنوز در دستم  و شلاق من  بر همین  شعر

  

 

نمی پرم از خواب این بار  اگر ببینمت

.

.

.

لادن جمالی

امرداد ۱۳۸۸

 دیدگاه 

کورش همه خانی

لادن  بر زین اسب نشسته و چار نعل  می تازد .سوار کاری که پشت به باد ها کرده و یک تنه به

دشت و صحرا زده است !

دیگر هیچ چشمی را امین نمی داند تا راز بنفش نگاه اش را کشف کند .

 

این ترکیب ها ی تازه اقتدار شاعری را به ثبت می رساند

 که گوش به زنگ هیچ شاعری قبل از خود نبوده است .

حفره خا لی پنجره بور می زند /از دوری فاصله ،خنده ات را می بوسم .

آفرین برای این ترکیب ها ی بدیع و نو و مدرن.

 

منزلت و آگاهی بصری شعر در هر پاراگراف ساختی منسجم از خود به جا می

گذارد .چشم/حفره/ پنجره!

و پاراگراف بعد : اسب/شلاق/ یال/چرق چرق صدای پای اسب

 

 

این شعر در مرز بین خواب و بیداری صورت گرفته است ..استحاله ها یی که در بیت ها ایجاد

کرده منظور را دو پهلو به منصه ی ظهور رسانده

.آیا جدایی صورت گرفته و یا چشم رسیدن  اش در این شعر به یاد کسی که خواهد آمد که مثل

هیچ کسی نیست  نقش بسته است؟

 

 

زیبایی های ساختاری و متنوع جهان هر روز فرم و ساخت جدیدی به خود می گیرد !

تاکید بر فرم و ساخت اثر!

 بافت زبان ِ سطح و نظام واژگان که  از اصول زیبایی شناسی ست ، بیشتر بر حوزه ی ساختار

ِ مرتبط  به ترسیم کشیده  شده است.

 شاعر در این شعر نقاشی ست که با رنگ آمیزی، تابلویی دیگرگون خلق کرده و  این بار شلاقی

بر کلمات اش می زند نه بر یال اسب اش که سر حد مبارزه به میدان زدن است .

 

 

به قول رومن رولان عشق یک مبارزه ی تن به تن است..در یک اثر مدرنیستی ذهن بر عینیت

 مقدم است.و شعر به قدرت تخیل و جوشش ِعاطفه بستگی دارد.

باید به جنون عشق رسید تا اثری ماندگار از خود به جا گذاشت.زبان در این شعر در خدمت معنا

نیست ًتا تاویل آن را به زبان شناسان موکول کنیم .

زبان در این شعر بی اختیار و جوششی ست که از چشم سوم سیالیت ذهن

باید بررسی شود..روایت در این شعر حالت قصویتی پیدا کرده تا خواننده را بر تفکر و کنکاش

وا دارد.این نوع تفکر شاعرانه اگر از پوسته ی زمینی اش بر کنده شود و وصل به آن نیروی

معنوی آسمانی بگردد لادنی ماندگار را در عرصه ی شعر به ظهور خواهد رساند..

 

ساقی ، ز پی عشق روان است روانم

لیکن ز ملولی ِ تو کَند است زبانم

چون خیمه به یک پای ، به پیش تو به پایم

در خرگهت،ای دوست ، درآر و بنشانم

معذور همی دار ، اگر شور ز حد شد

چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم

ای ناطقه ، خاموش و چو اندیشه نهان رو

تا باز نیابد سبب اندیش نشانم

عشق به خودی خود ، و صرف نظر از میزان شور انگیزی آن، چنانچه جدا از واقعیات زندگی

و صرفاً مبتنی بر تمایلات روز مرگی یا تجربه ی قدرت باشد می تواند ویرانگر شود.فقط عشق

ها ی راستین شلاق از دست شاعر می گیرد و با نوعی نیروی استحکام بخشنده ی جسمی و

روحی برای توسعه ی عمل و آفرینش به دنیا می آید..

 

شاعر بی آنکه تصویر اش را در بالای

شعر بنفش کند می توانستیم بی نگاه اش پی ببریم که او زن ِ بنفشی ست که شبیه به دیگری

نیست .فقط در زندگی معنوی ست که جایی برای نفسانیات نمی گذارد تا از تمام دریچه ها حفره

ی باز..ی را ببینیم که بوی اسب! به میدان رسیده را بور کرده است.

 

با احترام و مهر

کوروش همه خا نی سوئد

 پویا عزیزی

لادن پیشرفت زیادی را در مسیر تکامل شعرش به نمایش گذاشته است و از آن شعرهای قبلی

خیلی جلو آمده و به جایی رسیده که فرم در شعرش خودش را به نمایش می کذارد نه حرف زدن

های خیلی رمانتیک شخصی و هرچه قدر از این شخصی بودن شعرهایش فاصله بگیرند این

روند رشد مشهود تر خواهد شد . در شعر بالا می بینیم که حرکات ترجیعی سطر زیبای چشم

های پنجره دور می شود به همراه تکرار دوره ای ِ دوری از من دوری فرمی دوار را می سازد

که سازنده ی حلقه های شعر است و از سوی دیگر سه فضا را هم با هم به پیش میبرد که از پس

تلفیق آن سه فضا هم خوب بر می اید و در کل شعر خوبی را می سازد اما لادن هنوز باید یک

چیزهایی را جدی بگیرد و آن چیزها شامل حرکت های حرفه ایی ِ یک شاعر در مطالعه آثار

دیگران و رسیدن به شناخت از شعر خوب است که بسیار مهم می باشد

 

پویا عزیزی

 

بهزاد خواجات

 عزیز من !

 شعر زیبایت را خواندم و کیف بردم

 اما این عادت از من ( ما ؟ ) انگار دست بر نمی دارد

 که هر شعر را به ذائقه ی خود بخوانیم یا بخواهیم بخوانیم .

 الغرض این که من کار تو را در خواندن برای خود اندکی ویرایشی خواندم .

مثلن اصرار تو را بر این همه ضمیر درک نمی کنم :

 یال اسبم در دستم ... که اگر بود : یال اسب در دستم ... شاید روان تر بود .

  و یا حذف " هم " در سطر زیر چه واجب ؟ :

هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم ...

البته به دل نگیرید . سلیقه است دیگر ...

شاد باشید

آفاق بانو شوهانی

 مثل این که دیر رسیده ام و دوستان خوبی های شعرت را گفته اند

اما نه... خوبی های شعر تو بیش از این هاست...

من نوع نگاه تو را به هستی و گزینش کلمه بسیار دوست دارم

اگر چه گاهی اوقات یا در بعضی موارد نوعی ویرایش هم به نظرم می رسد

اما همه ی اینها شاید سلیقه یی باشد

 و اصل هنر همان است که به شکل اجرا شده پیش روی ماست.

من از این بابت به شما آفرین می گویم و هنرت را می ستایم

باش تا صبح دولتش بدمد...

کیوان اصلاح پذیر

شعر بر محور مداد و شعر و شلاق و یال اسب می چرخد .

شاعر جرئت بخرج داده و سعی کرده است تا از طریق جایگزینی اشیاء متفاوت ،

 صفات آنان را به یکدیگر انتقال دهد .

این کار خطرناکیست ! ببینیم از عهده برآمده است یا نه ؟

شعر با رنگ بنفش شروع میشود .

 اگر عکس بالای شعر را در نظر نگیریم قرینه دیگری در شعر برایش نمی یابیم .

 شاید به بنفشه در زمستان نظر داشته باشد اما درشعر قرینه ای برای فصول نداریم .

به هرحال شعر با یک ناهمخوانی رنگی شروع میشود .

 ناهمخوانی چشم پرتره هرچه مدادها تیزتر میشوند

 و حرکات شلاقی قلم مو افزون میشود بازهم ادامه دارد .

از نقاشی به خواب میرسیم .

هردو رویایند یکی ( نقاشی ) محصول ناخواآگاه در بیداری

و دیگری ( خواب رویایی ) محصول ناخودآگاه در خواب .

 اما خواب در بیداری رخ داده است .

 این را چرق چرق انگشتان خواب رفته می گوید

 انگشتان بعنوان ابزار کار نقاشی بجای نقاش عمل میکنند .

 انگشتان خواب رفته اند . این را چرق چرق و شکستن بند های خواب رفته مفاصل میگوید .

 این صداها باعث بیداری هم میشود.

 پس شاعر از نقاشی دست کشیده است و به جای آن به رویای پرتره فرورفته است .

 یا اینکه به جای نقاشی به شعر روکرده است .

 در این لحظه از شعر متوجه رفتن مدل نقاشی از پیش چشم شاعر - نقاش میشویم .

 دیگر نقاشی ممکن نیست .

بنابراین ورود شعر یک اجبار است .

مدل عینی به مدل ذهنی بدل میشود

 و شعر به جای آب پشت پای مدل رفته ریخته میشود .

از این جا به بعد شعر به هجرانی مبدل میشود که نسبت به کل شعر ضعیف است

اما از می نویسم ات : به بعد قویتر میشود .

شاعر دیگر نگران رنگ چشم های مدل نیست

بلکه از اخم دور او نگران است .

و با طنزی در شعر ( اخم نکن آقا ) سعی در خندان مدل دارد 

شعر بطور کلی با قدرت فراوان یا بهتر است بگویم با امکانات قدرتمندی وارد میشود

 اما این قوه های قوی بطور کامل بالفعل نمی شوند .

 مثلا بازی شاعر با کلمه ی دومعنایه ی "بور" خوب از آب درنیامده است .

تناقض بور با بنفش و همچنین بور شدن ( سرخوردگی ) پنجره ها

نتوانسته است در انبوه نشانه های شعر جایی برای خود باز کند .

 اما شلاق قلم مو توانسته است یال اسب را بدون حضور معنای اصلی

 به درون شعر بکشاند

و سرعت و وقار و باد را به قلم مو ببخشد .

 همینطور ارتباط داخلی و پشت صحنه ای قلم مو و گیسوی شاعر و پشت گوش

( به اعتبار مداد و سهل انگاری هردو ) وشلاق و مداد

 فضای زیبا و پیچیده ای را فراهم کرده است .

گذر از نقاشی به شعر خوب رخ داده است

 اما رنگ بنفش معنای ویژه ای جز یک رنگ ندارد .

 این است آن امکانات نابود شده در شعر .

بنفش میتوانست به یک ایماژو تصویر معنا دار تبدیل شود که اینگونه نشد ه است  

مینو بانو نصرت

بارها آمده ام و تا نگاهم نشسته رو ی بنفش

دلم رفته تا مرتع بنفشه های وحشی

تا بهار

تا سبزه های شیرین کودکی که با زبان الکن تمرین میکنند فصلی بزرگ را

و بعد یکی یکی واژه ها یند که در صفی طویل جوانه می زنند

و گل می دهند و نام تمامشان لادن است و نه بنفشه

پس میتراشم مداد های رنگی کوچولویم را

و چرق چروق میخوانند استخوان هایم

پشت سرت را همین شعر می بوسد

زبانی مخصوص لادن و سبز

از همین دور های پر فاصله اخمت را می بوسم

سلام

مهران سیدی

سلام لادن عزيز


سريع پرش ميكنم به شعر ارزشمندت كه بهانه‌اي بهتر براي توجيه ديرآمدنم سراغ ندارم

 

شعر بنفش شما=شاعر كمي نشان از عاصي و خسته شدن از عشقي در بر دارد كه گويا

 

 قلموي مهربانت كمي مجروح تر از آن شده كه به روي پنجره‌ها هم نياورد

 

بيت نخستين و پاياني شاهدي است بر مدعاي چنين خوانشي:

 

چشم هایت به بنفشم نمی خورد و نمی پرم از خواب اگر این بار ببینمت


كه نشاني است از طرد كردن=فراغ=خستگي معشوق از= و نيز روشدن دست عاشق/ يا سفر كرده (اينجا خيالي) و يا بي‌توجهي


تصويرسازي هاي عميق و شيرين و نيز بكر كه با توجه مضمون، كمي تلخي خاصي را

 

به كام ميكشد، در سراسر شعر موج ميزند: هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم


كه بياني است كنايي از طي شدن ايام روزگار و گونه‌اي مرثيه از گذر عمر، ولي به نظرم

 

اين بيشتر آمد: كودكي =شاعر كه هنوز مداد رنگيش را زمين نمي‌گذارد و با "صداقت"

 

هنوز زندگي آرماني خويش را نقاشي ميكند


هرچند كه "حفره / پنجره / بور" : اسم رمزي است كه گره گشايي‌اش (كه تلاش در اين

 

مورد را وارد شدن به حريم شخصي خالق ميدانم) شايد به كشف رمز كل شعر منتهي

 

شود. بماند كه زيبايي درخوري نيز تركيب بكر ساخته شده ارايه ميكند

 

و نيز انگشتانم چرق چرق می شکند خوابی که برای فردایم ندیده بودم

 

اشاره‌اي است از نگراني هنوز نيامده‌اي و آن چرا رفته‌اي، آنقدر كه شاعر از واقعيت

 

خويش پرده مي‌افكند در بيت پيشين:

 

یال ِ اسبم در دستم و شلاق ِ من بر چقدر درد


كه تاكيدي دارد بر رويايي بودن معبود(حس كودكانه/عشقي آرماني/افلاطوني(كمتر)) و

 

نيز تمثيل‌وار سادگي و اصيل و نجيب بودن خويش را ناخودآگاه به رخ ميكشد(با بكارگيري

 

 اسب/نشانه‌گذاري)


برملا شدن صفت نجيب در اينجا دليل ديگري نيز دارد، شلاق اينبار بر اسب فرود نمي‌آيد،

 

بر تمام از دست رفته‌هايي فرود آمده است كه درد را شيهه ميكشد. شايد نوعي خود

 

سرزنش گري و نيز تسليم به اراده تقديري(خصلتي شرقي زنانه اينجا/كه خاص شعرهاي

 

جمالي است كه به هر شكلي خودنمايي عزيزي دارند) كه در زير اشاره ظريفي دارد

 

پشت سرت را همین شعر می بوسد

 

گونه‌اي بدرقه‌ي آييني (آب پشت سر ريختن) ولي عاشقانه و پربغض؛ كه بوسه به قرينه

 

آب اينجا نشان از صداقت و پاكي دارد، بيت بعدي ولي، درد را بيشتر نشان ميدهد:

 

این بادها هم دیگر حوصله ي بردنشان به سر

شاعر=راوي ؛ديگر بيحوصلگي نشان ميدهد و با باد همذات پنداري بيشتري نشان ميدهد تا

 

شايد دردي بر باد رود و نيز خوانش ديگر : بوسه در شعر بدرقه شد و حوصله يا امكان

 

وقوع در واقعيت ندارد

 

استفاده هوشمندانه و البته ناخودآگاه(بخشي از ديد من) از كلماتي حاوي "ر" دوری /

 

دوری /حفره/ پنجره / بور مرور/بعد ها تر/ چقدر درد

 

خود نشان از احاطه شاعر به هماوردي نيك واژگان و نيز شاعر منشي عزيزي است كه

 

حركت نرمي را از منظر ريتم و نيز نگاهي درون متني شكل ميدهد

 

مرورت که می کنم حتی بعد

 

بعد ها تر حتی که غلط های دیکته ام می شوی گرچه تقلب هم

 

دوری وقتی که دلم را دور می زنی و شلاق ِ من بر چقدر درد

 

 استفاده زيباي "بعدها تر " لحن غمگين و كمي كودكانه=زنانه=پر بغضي را ايجاد ميكند كه

  

در ادامه بار عاطفي "غلط‌هاي ديكته‌ام ميشوي" را تشديد ميكند. "غلط ديكته" "تقلب" "سقم"

 

 از آن دست استفاده هاي "خاص ِ " لادن جمالي است

 
به جرات ميتوان گفت هر كسي توان بكارگيري چنين واژگاني را ندارد و در اكثر مواقع

 

در اشعار ديگران، نتيجه به عاشقانه‌هايي سخيف منتهي شده.

 

ويژگي رواني خالق = شاعر به راحتي، منش صادقانه وي را(مكرر تاكيد ميكنم چون يكي

  

ازخصلت هاي زنانه شعر وي محسوب ميشود) بروز ميدهد. در حقيقت اشعار لادن

 

 بازنمايي آن چيزي است كه شايد در عرصه وقوع حتي رويا و خاستگاه انسانيش باشد،

 

صداقت و كودكي(به دلالت بكر بودن).

 

" گرچه تقلب هم" كنايه جالبي است با شايد دو خوانش ( با توجه به بيت قبلش) : تقلبي رخ

 

داده در به دست آوردن(معشوق) و يا معشوق براي عاشق و همين تضاد( بار معنايي

 

تقلب) بيت درخشاني را خلق كرده

 

بعد ها تر حتی که غلط های دیکته ام می شوی گرچه تقلب هم

 

ولي بيت "دوری وقتی که دلم را دور می زنی" نگرش راوي را كه خود را مغلوب خسته

 

معرفي ميكند، رمز شلاق را آشكار ميكند: دلتنگي و پرسشگري از نافرجامي يك رابطه


در ادامه :

 

من اما سقم از تو

 

آن قدر كه سر و تهم را بزنی باز

 

از در پرت کنی از پنجره هم بور

 

حفره های پنجره بور تر می شود

 

 عصيان تلخ و عصبانيت راوي را آشكار ميكند. تكرار و ارجاع "حفره‌هاي پنجره بورتر "

 

از آن كاركرد هاي جا افتاده اي است كه به نفع شعر و معني به درستي استفاده شده است

 

ويژگي زبان گاه محاوره‌اي(اينجا عاشقانه) در ابيات انتهايي آخرين رمزهاي شعر را به

 

رخ ميكشد

 

مي نويسم ات:

اخم نکن آقا

لبخند

از همین دورهای پر فاصله

خنده ات را می بوسم

 

تصويرسازي زيبايي است از فقط دور نظاره كردن شايد تصويري از عاشق كه هنوز

 

مهرش را دريغش نميكند

 

و در پايان

موهایم را می زنم پشت گوشم

یال اسبم هنوز در دستم و شلاق من بر همین شعر

نمی پرم از خواب اگر این بار ببینمت

"موهایم را می زنم پشت گوشم" عزم راوي را همانطور كه در ابتدا گفته شد نشان ميدهد.

 

گونه‌اي آمادگي براي حضور در كارزار زندگي اينك بدون حضور آن فرد

 

اين شعر= تابلوي نقاشي زيباتر از آنست كه با خوانش شايد نه چندان خوب من، كسي را

 

به وجد نياورد

 

شايد اين شعر از ديدگاه من جزو شعرهاي مياني(از نگاه فرم‌) لادن جمالي محسوب شود،

 

چرا كه خصيصه تغيير و پيشرفتهاي زباني وي ، جزء لاينفك اشعارش شده، ولي نويد اين

 

را ميدهد كه لادن جمالي در حال پرش براي قله بعدي است. يقين دارم لياقت وي برتر و

 

 شايسته بهترين جايگاه خواهد بود

   

به عنوان يك دوست چنين اتفاقي را به همدلي نظاره مينشينم و صميمانه و خالصانه منزلت

  

روزافزون لادن نازنين و اشعار عزيزش را آرزو ميكنم


هميشه پاك، صادق و شاعر باشي لادن

ارادت و درود صادقانه

مهران سيدي

 

نوزدهم شهريور هشتاد و هشت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط لادن جمالي |