تبليغاتX
پشت خواب سبز لادن
می خواهم دلم را بر فرق این سکوت بکوبم
 

 

اين زن             كه  چشم هاي  تو را رميده بودم

با آن همه مه            كه در شعر هاي من چقدر گم

تا تو           كه اسب هايت مستشان مي شد

 

 

با من       كه بي خيال ِ تو خوابم نمي رفت

تا زن       كه زير ِ نگاهت ناز كردنم مي شد

يا درد      كه واژه هاي شعر مرا مي برد

 

از تو       كه اسبي با شيهه ي تيز

از من      كه خراميدنم مي گرفت ماديان وار

آن عطر ِ اهلي كه دست و دلم را لرزيده بود

 

نمي كشد حوصله ام ديگر كه دستي به سر و روي اين شعر

مويي

ابرويي

با زن       كه از درون خودم ژوليده بودم

بي تو         كه اسب هايت سمشان را مي كوفت

يا شعر        كه سوخته سوخته هاي دلم بود

 

با درد        كه مي رسدت وقتي مرد ِ خودت باش

يا سبز        كه چشم هاي تو را وحشي بود

یا مه          كه رنگ سكوت ِ تو را مي برد

با من        كه خيالت را دود مي شدم

  

از تو         كه دستم نمي رود شعرت كنم ديگر

تا من         كه پشت پلك هاي تو نازكم مي كرد

یا  شعر       كه نماندنت را جا نمي شد

 

اين من         كه نبودنت را كم نياوردم

با درد          كه كنارت نمي زد بنويسم

بي تو          كه تا آخر ِ اين شعر رفتي 

بي آنكه دستي به سر و رويت كشيده باشم

 

 

لادن جمالی

آبان ۸۸

 

دیدگاه

 

پویا عزیزی

لادن جان

این شعرت به دل نشست و دوست اش می داشتم

 ساختگرا داری می شوی و قدم به قدم شعرت دارد پیشرفته می شود 

 پیشرفته تر 

 من به روزی امید دارم که پیشرفتگی ساخت و فرم عاطفه ی پنهان در محتوا را

 نه تنها مکانیکی جلوه ندهد بل که برجسته سازی اش کند 

 شعر خوبی ست . این هم برای جایزه ات

 

مهرداد فلاح

لادن!

توجه به عناصر فرم ساز در این کارت بیشتر شده و این نوید انگیز است 

 تو چیز های دیگر را داری و پر و پیمانی و ...

حالا چشم دارم از شعرت که تغزل دامش نشود دانه اش باشد . باشد ؟

حسین صولتی

لبها یت.... بی انکه بخواهی... میلرزند

 دستهایت... در نفسهای تند قلم .. شرح حیرانی می نویسند

 
رسایی تاویلی دو پهلو که در سکوت آیینه و خلوت پرتگاهی تنها خم شده است

دور تر از همه زخمها .... ونمکها ....پنجره به پیشوازت می اید

 و تو بر لبهای باغی تابان از ساقه ی آبی ارزو... نور را پیموده ایی

بر ارتعاشی از سنگ .. که روزی تورا با نام من .. صدا خواهد زد 

 خاطره ای برای فراموشی

 بال و پری که.. در دگر گونی هایی لحظه ایی پر شکن .. پر غم

 از کور ه راهی که سایه وار در ان ماند ه ایم

حکایت لبخندی شده اند که بر گوشه ی لبها باز نشده در دستها یت بسته می شوند

گویا ... تا .. زمرد ...بازوانی که بر سینه ها گذشت

گلها را ...شب را .. ورطه ی عطر را ... شبنمی .... گوشه گیر ..

در روزنه ایی رو به اوج .... از چشمان آفتاب تو ریختم

و خوشه چین شاخه ی سر بسته ی تپشی پیوسته


وقتی دستانت را به سویم می گشایی


و من لبانت را در جوشش اشک گم می کنم .

نسیمی هوا را می شکند ..... و تو سایه ام را به دره رها شده ایی



بانو

 نوع نگاهتان .... مرا نیز گستاخ نمود 

 به گاه بد مستی اسبهایت ..وحشی ان عطر اهلی نمود

 

عه تا

سلام

با اطمینان می شود روی رشد بعضی وجوه شعریت سروده انگشت گذاشت

به امید انکه یک شروع باشد نه نقطه اوج

چیزهای زیادی برای زوم کردن و نمایش نمای بسته دارد

 

قبل از هر چیز وزن محسوس شعر

 که غیر از پرشهای معدود موسیقای نظامی را تداعی می کند

و چقدر جذاب است این بن مایه ی موزیک

 که از داشته ها وام و با به روز کردنش یک اهنگ تمام عیار با تم لادنی از کار درامده است

 

نکته ی دوم

سوسوی یک اروتیک ناب و طنازانه ی طبیعی

 که بی نیاز از قبح و دلزدگی صراحت در کل متن بخصوص بعضی سطور

 مثل ناز زن شرقی چشمک می زند

 و اوج ان در بند :


از تو كه اسبي با شيهه ي تيز

از من كه خراميدنم مي گرفت ماديان وار

آن عطر ِ اهلي كه دست و دلم را لرزيده بود

بدون الودن متن به ابتذال عریان س.ک.س

 سهم زیادی از مغازله ی شعر را بعهده دارد

 وته دل مخاطب( حتا اوانگاردیستها) را میلرزاند

گیرم که بروی خود نیاورند


سوم

ملاحت و کمرنگی دست بردن در ساختار زبان

 بی که در حد اعتراض و عصیان کلاسیکها باشد

 مثل اصطلاح معروف (دوست بداند دشمن نفهمد) که حتمن مصداقش را میدانی

 

اما مواردی که به باز اندیشی می ارزند


دست بردن در بعضی افعال و تبدیل انها به گذشته ی ساده

 به نفع وزن و موسیقی لذت با همان بن ها و مصادر بکار گرفته شده

دوم

حذف تنها فعل امری "باش"

و فکری برای هماهنگی ان سطر با بقیه ی متن


سوم

اشاره ی مستقیم شاعر به کلمه ی شعر در سروده حالتی راتبادر میکند

که انگار میترسد مخاطب یادش برود دارد شعر میخواند

 کلمه ی" شعر" (که هفت بار در سروده تکرار شده است) نباید بعنوان موتیف

 در شعر بکار گرفته شود

 چون حس و حال لحظه ی سرایش را مشکوک میکند

و وجود مستانگی و ناخوداگاهی موقع سرودن را زیر سئوال می برد


چهارم 

 چنانکه جناب فلاح هم بدرستی اشاره کرد

سهم مغازله در سروده هایت است

 که تکرار و اصرار بر ان دامنه ی اندیشه را در شعرت کم و انرا میدانی

 برای جولان افراطی احساس میکند

 شاید بخواهی بطور تخصصی به تغزل بپردازی

که در این صورت ساحت ان برایت گشوده

 و به راز و رمز ان مسلط

 اما سایر مضامین در پستوی ناگشودگی میماند

 و روزی که بخود بیایی باید چون نوسرایان از ابتدا ازمایش و خطا کنی


پنجم

سطور مشابه را در باز نگری ادغام

و اطناب ممل (تکرار ملال اور) اثر را به حداقل برسانی

 که چند و چونش را تو بهتر از هرکس میتوانی


ششم 

 این سطر با محتوای سروده همخوانی ندارد

اين من كه نبودنت را كم نياوردم


برخلاف مضمون سایر سطور

 و مثل وصله ای از رنگی مصنوعی به شعر چسبیده است


و بیشتر می شود گفت اگر اراده ای برای توجه باشد


با احترام

کیوان اصلاح پذیر

شاعر با یادآوری لحظات اسب واری که با دوست گذرانده است

سرخوشی پرزور جوانی را نشانمان می دهد 

 بعد ادعا میکند که نبودن دوست را کم نیاورده است !

 گرچه تا آخر این شعر دوست حضور دارد

اما دست و دل شاعر برای آرایش خود و شعری برای او نمی رود 

 

 اینجاست که عشق لو میرود 

 

 شاعر هرچه می کند تا خود را بی تفاوت نشان دهد

 اما افسردگی او را در پایان شعر مقایسه کنید

با اسبی با شیهه تیزو خرامیدن مادیان وار در ابتدای شعر

 او هرچه جلوتر میرود بیشتر نبودن یار را حس میکند

 گرچه تلاش او در تمام شعر برای پذیرفتن این دوری جریان دارد

 اما درد جایگزین دوست میشود 

 بیشترین بسامد کلمه در ردیف ابتدایی این شعر تو و من و زن است 

 و این نشانه تاکید شاعر بر دلتنگی زن است 

 اما از حالات دوست هیچ نمی گوید . آیا او رمیده است ؟

مینو بانو نصرت

در شعرهای سبز لادن همیشه چند حنجره در حال نواختن هستند ،

یک گروه نوازی عاشقانه


زنی که چشمان او را می رمد ،

 زنی که بدون خیال او خوابش نمی برد

و زنی که همچون آهوئی در حاشیه ی دشت او خرامان می وزد

 و آشوب بر چشمان او می اندازد .

 

سه پیکر از زنی که لادن است

 و یک پیکر از اوئی که میتواند دیگری شعر هایش باشد .

 


و تلاقی تمام این خطوط و پیکر ها در نقطه ی مشترکی با هم یکی می شوند

 و زهدان بارور شاعر را به بلوغ تولد شعر ی تازه می کشانند


تولد در نقطه ی درد آغاز می شود

 و درد همیشه شب ها سراغ آدم می آید

از فرق سر تا نوک انگشتان این شعر پر است از تضاد و کشمکش


آهی شبیه خواهش می وزد 

 اخمی آمرانه پیشانی را مچاله میکند

 و زنی در گهواره ی میان این دو سرگردان است

 و نمی تواند خود را بخواباند


دیگری

 تصویر آرمانی کسی است که شاعر آن را ساخته و پرداخته است

ولی با واقعیت همخوانی ندارد

 و همین نا همگونی اش موجب شعر زیبائی می شود

 

 که بر خلاف شاعر

 که می گوید از فرط بی حوصلگی دستی به سر و رویش نکشیده 

 عمیقا با او درگیر است

 و در کشمکش و دقیقا همان نوازشی را به تصویر می کشد

 که اخم پیشانی اش آن را ممنوع اعلام کرده است

 

تولدی یک بار سبز تر از قبل در شعری تازه

 که لابلای کلمه هایش مه و دود است


اوئی که متولد می شود لادن است 

 لادنی که به هیچ کدام از لادن های قبل شباهت ندارد


سلام
 

اسماعیل مهران فر

سلام


لابد لادن خوب می داند

که فرم می تواند استحاله ای از اندیشه ی غالب بر شعر

 و ساختار پی ریزی شده در شعر باشد

که اینها همگی زاده ی ابرمتنی هستند

 که پیش از سرایش در ذهن شاعر آبستن است

 اینها در صورتی می توانند دورنمایی از شعر در من مخاطب ایجاد کنند

که در یک ظرف حل شده باشند

 و تشخیص شان کار دشواری باشد

 

 به پویا عزیزی حق می دهم

که می گوید بازشناخت شعرت از شعر مکانیکی کار دشواری نیست

و این را در سایه ی تجربه ای می بینم

 که شعر به شعر لادن جمالی آن را پشت سر خواهد گذاشت

 تا ما دیگر در شعرش دست به قیاس نزنیم


منکر بعضی از سطرها نیستم که در ذهنم آشفته اند


كه از درون خودم ژوليده بودم


و و و


سلام

 

لیلا بانو رضایی

این شعر پر است از حرف اضافه و حرف ربط که در سراسر شعر تکرار می شوند

 و البته این تکرار آزار دهنده نیست

 چرا که فرم خاصی به شعر داده اند

 و هم به موسیقی کار افزوده اند

و این یعنی در خدمت شعر بوده اند

 
اگر دقت شود

حرف ربط"که" در تمام سطرها وجود دارد

 و تکرار می شود اما آزار دهنده نیست

 چون

1- شاعر در هر سطر با زیرکی ِ تمام ، واژه ی قبل از "که" را

بعد از "که" ، شاعرانه توضیح می دهد

 و مخاطب را قانع می کند تا در هر سطر چیزی و اتفاقی دست اش را پر کند

 و خسته نشود که بلاخره که چه؟

 به عنوان مثال :


یا درد/ که واژه های شعر مرا می برد

 (در تمام سطرها این اتفاق ی زیبا می افتد)


و البته این اتفاق در بعضی سطرها

با حرکت های زبانی و دست بردن در ساختار زبان همراه است

 که به دل می نشینند


با درد / که می رسدت وقتی مرد ِ خودت باش (فوق العاده است)


2- تمام این "که" ها با اینکه مخاطب را خسته نکرده اند

 و قابلیت اقناع داشته اند

برای ادامه دادن کار لازم بوده است

تا شاعر آنچه را که می خواهد بگوید در انتها محکمتر بگوید 

 

 و دو سطر آخر همان چیزی ست که باید می شد


فوق العاده بود لادن جان ، مرسی


این شعر مثل رقصیدن ، پر انرژی بود و مثل آواز خواندن ، سرشارت می کرد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:2  توسط لادن جمالي | 

 

با تمام شور دعوتتان می کنم به خوانش شعر زیبای

 استاد رضوان ابوترابی

به خوانش خوشبختی دلم پشت این همه باران صبور

http://sibekabood.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:25  توسط لادن جمالي | 

 

 

 

 

 

 

میوه های کاج پخش وپلا

چکمه های من گلی

بارانی       یقه اش بالا

گوشی در جیبم خوابش هفت دولت

و مردی که هیچ جا

 

چشم هایت رنگ دارابی بود

چه پاییزها که ننوشیدم پشت پلکت

نارنجی بود به گمانم

روی بوم نقاشی ام که شره می زد

چه قهوه ای تندی داشت اما

به کاج که تکیه داده بودم

 

 

باران جنگل را لیس می زد

کلاغ ها گیج  ِ شهوت هم بودند

اسب ها          مست

گلوی من    پیش ِ شال گردن تو گیر

گوشی در جیبم اما    ...    کاش صدایش در می آمد

 

لادن جمالی

مهر ۱۳۸۸

 

 

 دیدگاه

 

پویا عزیزی

 

قصیده ی بلند آفتاب بر بازوان

پوست زیبایی از هوش و نمک

سیاهی ِ جانکاه ِ چشم ها و مژه

آه تنها یکی و دیگر هیچ

 

 

این جا کوهسار بلند است

و آن جا سنگ فرش تهی

آه تنها یکی و دیگر هیچ

 


در زیر درختان کاج که باد نمی اید

بی مرگی ایستاده و عشق

با دستهای ناپیداش

میوه هایی از درخت می چیند



آن روزها تو بودی

تنها یکی و دیگر هیچ

امروز منم

تنها یکی و

دیگر هیچ

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:41  توسط لادن جمالي | 

 

 

 

 

  چشم هایت به بنفشم نمی خورد

 

 هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم

 

    

 و حفره های پنجره هي بور می شود

 

 

 

  یال ِ اسبم در دست و شلاق ِ من           بر چقدر ِ درد  

 

 انگشتانم چرق چرق و خوابی که  فردا را ندیده بودم

   

برو 

 

پشت سرت را همین شعر می بوسد

 

این  بادها هم دیگر حوصله ي بردنشان  به سر  

 

 

دوری       از من دور  و

 

حفره های پنجره هي بور می شود

 

بور می شود  دلم را که دوره می کنی

 

مرورت که می کنم حتی بعد

 

بعد ها تر حتی     که غلط های دیکته ام می شوی     گرچه تقلب هم

 

دوری وقتی که دلم را دور می زنی   و شلاق ِ من    بر چقدر درد 

 

 

من اما سقم از تو  

 

آن قدر كه سر و تهم را بزنی باز 

 

از در پرت کنی از پنجره هم بور

 

 حفره های پنجره بور تر می شود

 

 

مي نويسم ات:   

 

اخم نکن آقا

 

لبخند

 

از همین دورهای پر فاصله

 

خنده ات را می بوسم

 

 

 

موهایم را می زنم پشت گوشم  

 

یال اسبم هنوز در دستم  و شلاق من  بر همین  شعر

  

 

نمی پرم از خواب این بار  اگر ببینمت

.

.

.

لادن جمالی

امرداد ۱۳۸۸

 دیدگاه 

کورش همه خانی

لادن  بر زین اسب نشسته و چار نعل  می تازد .سوار کاری که پشت به باد ها کرده و یک تنه به

دشت و صحرا زده است !

دیگر هیچ چشمی را امین نمی داند تا راز بنفش نگاه اش را کشف کند .

 

این ترکیب ها ی تازه اقتدار شاعری را به ثبت می رساند

 که گوش به زنگ هیچ شاعری قبل از خود نبوده است .

حفره خا لی پنجره بور می زند /از دوری فاصله ،خنده ات را می بوسم .

آفرین برای این ترکیب ها ی بدیع و نو و مدرن.

 

منزلت و آگاهی بصری شعر در هر پاراگراف ساختی منسجم از خود به جا می

گذارد .چشم/حفره/ پنجره!

و پاراگراف بعد : اسب/شلاق/ یال/چرق چرق صدای پای اسب

 

 

این شعر در مرز بین خواب و بیداری صورت گرفته است ..استحاله ها یی که در بیت ها ایجاد

کرده منظور را دو پهلو به منصه ی ظهور رسانده

.آیا جدایی صورت گرفته و یا چشم رسیدن  اش در این شعر به یاد کسی که خواهد آمد که مثل

هیچ کسی نیست  نقش بسته است؟

 

 

زیبایی های ساختاری و متنوع جهان هر روز فرم و ساخت جدیدی به خود می گیرد !

تاکید بر فرم و ساخت اثر!

 بافت زبان ِ سطح و نظام واژگان که  از اصول زیبایی شناسی ست ، بیشتر بر حوزه ی ساختار

ِ مرتبط  به ترسیم کشیده  شده است.

 شاعر در این شعر نقاشی ست که با رنگ آمیزی، تابلویی دیگرگون خلق کرده و  این بار شلاقی

بر کلمات اش می زند نه بر یال اسب اش که سر حد مبارزه به میدان زدن است .

 

 

به قول رومن رولان عشق یک مبارزه ی تن به تن است..در یک اثر مدرنیستی ذهن بر عینیت

 مقدم است.و شعر به قدرت تخیل و جوشش ِعاطفه بستگی دارد.

باید به جنون عشق رسید تا اثری ماندگار از خود به جا گذاشت.زبان در این شعر در خدمت معنا

نیست ًتا تاویل آن را به زبان شناسان موکول کنیم .

زبان در این شعر بی اختیار و جوششی ست که از چشم سوم سیالیت ذهن

باید بررسی شود..روایت در این شعر حالت قصویتی پیدا کرده تا خواننده را بر تفکر و کنکاش

وا دارد.این نوع تفکر شاعرانه اگر از پوسته ی زمینی اش بر کنده شود و وصل به آن نیروی

معنوی آسمانی بگردد لادنی ماندگار را در عرصه ی شعر به ظهور خواهد رساند..

 

ساقی ، ز پی عشق روان است روانم

لیکن ز ملولی ِ تو کَند است زبانم

چون خیمه به یک پای ، به پیش تو به پایم

در خرگهت،ای دوست ، درآر و بنشانم

معذور همی دار ، اگر شور ز حد شد

چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم

ای ناطقه ، خاموش و چو اندیشه نهان رو

تا باز نیابد سبب اندیش نشانم

عشق به خودی خود ، و صرف نظر از میزان شور انگیزی آن، چنانچه جدا از واقعیات زندگی

و صرفاً مبتنی بر تمایلات روز مرگی یا تجربه ی قدرت باشد می تواند ویرانگر شود.فقط عشق

ها ی راستین شلاق از دست شاعر می گیرد و با نوعی نیروی استحکام بخشنده ی جسمی و

روحی برای توسعه ی عمل و آفرینش به دنیا می آید..

 

شاعر بی آنکه تصویر اش را در بالای

شعر بنفش کند می توانستیم بی نگاه اش پی ببریم که او زن ِ بنفشی ست که شبیه به دیگری

نیست .فقط در زندگی معنوی ست که جایی برای نفسانیات نمی گذارد تا از تمام دریچه ها حفره

ی باز..ی را ببینیم که بوی اسب! به میدان رسیده را بور کرده است.

 

با احترام و مهر

کوروش همه خا نی سوئد

 پویا عزیزی

لادن پیشرفت زیادی را در مسیر تکامل شعرش به نمایش گذاشته است و از آن شعرهای قبلی

خیلی جلو آمده و به جایی رسیده که فرم در شعرش خودش را به نمایش می کذارد نه حرف زدن

های خیلی رمانتیک شخصی و هرچه قدر از این شخصی بودن شعرهایش فاصله بگیرند این

روند رشد مشهود تر خواهد شد . در شعر بالا می بینیم که حرکات ترجیعی سطر زیبای چشم

های پنجره دور می شود به همراه تکرار دوره ای ِ دوری از من دوری فرمی دوار را می سازد

که سازنده ی حلقه های شعر است و از سوی دیگر سه فضا را هم با هم به پیش میبرد که از پس

تلفیق آن سه فضا هم خوب بر می اید و در کل شعر خوبی را می سازد اما لادن هنوز باید یک

چیزهایی را جدی بگیرد و آن چیزها شامل حرکت های حرفه ایی ِ یک شاعر در مطالعه آثار

دیگران و رسیدن به شناخت از شعر خوب است که بسیار مهم می باشد

 

پویا عزیزی

 

بهزاد خواجات

 عزیز من !

 شعر زیبایت را خواندم و کیف بردم

 اما این عادت از من ( ما ؟ ) انگار دست بر نمی دارد

 که هر شعر را به ذائقه ی خود بخوانیم یا بخواهیم بخوانیم .

 الغرض این که من کار تو را در خواندن برای خود اندکی ویرایشی خواندم .

مثلن اصرار تو را بر این همه ضمیر درک نمی کنم :

 یال اسبم در دستم ... که اگر بود : یال اسب در دستم ... شاید روان تر بود .

  و یا حذف " هم " در سطر زیر چه واجب ؟ :

هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم ...

البته به دل نگیرید . سلیقه است دیگر ...

شاد باشید

آفاق بانو شوهانی

 مثل این که دیر رسیده ام و دوستان خوبی های شعرت را گفته اند

اما نه... خوبی های شعر تو بیش از این هاست...

من نوع نگاه تو را به هستی و گزینش کلمه بسیار دوست دارم

اگر چه گاهی اوقات یا در بعضی موارد نوعی ویرایش هم به نظرم می رسد

اما همه ی اینها شاید سلیقه یی باشد

 و اصل هنر همان است که به شکل اجرا شده پیش روی ماست.

من از این بابت به شما آفرین می گویم و هنرت را می ستایم

باش تا صبح دولتش بدمد...

کیوان اصلاح پذیر

شعر بر محور مداد و شعر و شلاق و یال اسب می چرخد .

شاعر جرئت بخرج داده و سعی کرده است تا از طریق جایگزینی اشیاء متفاوت ،

 صفات آنان را به یکدیگر انتقال دهد .

این کار خطرناکیست ! ببینیم از عهده برآمده است یا نه ؟

شعر با رنگ بنفش شروع میشود .

 اگر عکس بالای شعر را در نظر نگیریم قرینه دیگری در شعر برایش نمی یابیم .

 شاید به بنفشه در زمستان نظر داشته باشد اما درشعر قرینه ای برای فصول نداریم .

به هرحال شعر با یک ناهمخوانی رنگی شروع میشود .

 ناهمخوانی چشم پرتره هرچه مدادها تیزتر میشوند

 و حرکات شلاقی قلم مو افزون میشود بازهم ادامه دارد .

از نقاشی به خواب میرسیم .

هردو رویایند یکی ( نقاشی ) محصول ناخواآگاه در بیداری

و دیگری ( خواب رویایی ) محصول ناخودآگاه در خواب .

 اما خواب در بیداری رخ داده است .

 این را چرق چرق انگشتان خواب رفته می گوید

 انگشتان بعنوان ابزار کار نقاشی بجای نقاش عمل میکنند .

 انگشتان خواب رفته اند . این را چرق چرق و شکستن بند های خواب رفته مفاصل میگوید .

 این صداها باعث بیداری هم میشود.

 پس شاعر از نقاشی دست کشیده است و به جای آن به رویای پرتره فرورفته است .

 یا اینکه به جای نقاشی به شعر روکرده است .

 در این لحظه از شعر متوجه رفتن مدل نقاشی از پیش چشم شاعر - نقاش میشویم .

 دیگر نقاشی ممکن نیست .

بنابراین ورود شعر یک اجبار است .

مدل عینی به مدل ذهنی بدل میشود

 و شعر به جای آب پشت پای مدل رفته ریخته میشود .

از این جا به بعد شعر به هجرانی مبدل میشود که نسبت به کل شعر ضعیف است

اما از می نویسم ات : به بعد قویتر میشود .

شاعر دیگر نگران رنگ چشم های مدل نیست

بلکه از اخم دور او نگران است .

و با طنزی در شعر ( اخم نکن آقا ) سعی در خندان مدل دارد 

شعر بطور کلی با قدرت فراوان یا بهتر است بگویم با امکانات قدرتمندی وارد میشود

 اما این قوه های قوی بطور کامل بالفعل نمی شوند .

 مثلا بازی شاعر با کلمه ی دومعنایه ی "بور" خوب از آب درنیامده است .

تناقض بور با بنفش و همچنین بور شدن ( سرخوردگی ) پنجره ها

نتوانسته است در انبوه نشانه های شعر جایی برای خود باز کند .

 اما شلاق قلم مو توانسته است یال اسب را بدون حضور معنای اصلی

 به درون شعر بکشاند

و سرعت و وقار و باد را به قلم مو ببخشد .

 همینطور ارتباط داخلی و پشت صحنه ای قلم مو و گیسوی شاعر و پشت گوش

( به اعتبار مداد و سهل انگاری هردو ) وشلاق و مداد

 فضای زیبا و پیچیده ای را فراهم کرده است .

گذر از نقاشی به شعر خوب رخ داده است

 اما رنگ بنفش معنای ویژه ای جز یک رنگ ندارد .

 این است آن امکانات نابود شده در شعر .

بنفش میتوانست به یک ایماژو تصویر معنا دار تبدیل شود که اینگونه نشد ه است  

مینو بانو نصرت

بارها آمده ام و تا نگاهم نشسته رو ی بنفش

دلم رفته تا مرتع بنفشه های وحشی

تا بهار

تا سبزه های شیرین کودکی که با زبان الکن تمرین میکنند فصلی بزرگ را

و بعد یکی یکی واژه ها یند که در صفی طویل جوانه می زنند

و گل می دهند و نام تمامشان لادن است و نه بنفشه

پس میتراشم مداد های رنگی کوچولویم را

و چرق چروق میخوانند استخوان هایم

پشت سرت را همین شعر می بوسد

زبانی مخصوص لادن و سبز

از همین دور های پر فاصله اخمت را می بوسم

سلام

مهران سیدی

سلام لادن عزيز


سريع پرش ميكنم به شعر ارزشمندت كه بهانه‌اي بهتر براي توجيه ديرآمدنم سراغ ندارم

 

شعر بنفش شما=شاعر كمي نشان از عاصي و خسته شدن از عشقي در بر دارد كه گويا

 

 قلموي مهربانت كمي مجروح تر از آن شده كه به روي پنجره‌ها هم نياورد

 

بيت نخستين و پاياني شاهدي است بر مدعاي چنين خوانشي:

 

چشم هایت به بنفشم نمی خورد و نمی پرم از خواب اگر این بار ببینمت


كه نشاني است از طرد كردن=فراغ=خستگي معشوق از= و نيز روشدن دست عاشق/ يا سفر كرده (اينجا خيالي) و يا بي‌توجهي


تصويرسازي هاي عميق و شيرين و نيز بكر كه با توجه مضمون، كمي تلخي خاصي را

 

به كام ميكشد، در سراسر شعر موج ميزند: هرچه بیشتر می تراشم این مداد رنگی را هم


كه بياني است كنايي از طي شدن ايام روزگار و گونه‌اي مرثيه از گذر عمر، ولي به نظرم

 

اين بيشتر آمد: كودكي =شاعر كه هنوز مداد رنگيش را زمين نمي‌گذارد و با "صداقت"

 

هنوز زندگي آرماني خويش را نقاشي ميكند


هرچند كه "حفره / پنجره / بور" : اسم رمزي است كه گره گشايي‌اش (كه تلاش در اين

 

مورد را وارد شدن به حريم شخصي خالق ميدانم) شايد به كشف رمز كل شعر منتهي

 

شود. بماند كه زيبايي درخوري نيز تركيب بكر ساخته شده ارايه ميكند

 

و نيز انگشتانم چرق چرق می شکند خوابی که برای فردایم ندیده بودم

 

اشاره‌اي است از نگراني هنوز نيامده‌اي و آن چرا رفته‌اي، آنقدر كه شاعر از واقعيت

 

خويش پرده مي‌افكند در بيت پيشين:

 

یال ِ اسبم در دستم و شلاق ِ من بر چقدر درد


كه تاكيدي دارد بر رويايي بودن معبود(حس كودكانه/عشقي آرماني/افلاطوني(كمتر)) و

 

نيز تمثيل‌وار سادگي و اصيل و نجيب بودن خويش را ناخودآگاه به رخ ميكشد(با بكارگيري

 

 اسب/نشانه‌گذاري)


برملا شدن صفت نجيب در اينجا دليل ديگري نيز دارد، شلاق اينبار بر اسب فرود نمي‌آيد،

 

بر تمام از دست رفته‌هايي فرود آمده است كه درد را شيهه ميكشد. شايد نوعي خود

 

سرزنش گري و نيز تسليم به اراده تقديري(خصلتي شرقي زنانه اينجا/كه خاص شعرهاي

 

جمالي است كه به هر شكلي خودنمايي عزيزي دارند) كه در زير اشاره ظريفي دارد

 

پشت سرت را همین شعر می بوسد

 

گونه‌اي بدرقه‌ي آييني (آب پشت سر ريختن) ولي عاشقانه و پربغض؛ كه بوسه به قرينه

 

آب اينجا نشان از صداقت و پاكي دارد، بيت بعدي ولي، درد را بيشتر نشان ميدهد:

 

این بادها هم دیگر حوصله ي بردنشان به سر

شاعر=راوي ؛ديگر بيحوصلگي نشان ميدهد و با باد همذات پنداري بيشتري نشان ميدهد تا

 

شايد دردي بر باد رود و نيز خوانش ديگر : بوسه در شعر بدرقه شد و حوصله يا امكان

 

وقوع در واقعيت ندارد

 

استفاده هوشمندانه و البته ناخودآگاه(بخشي از ديد من) از كلماتي حاوي "ر" دوری /

 

دوری /حفره/ پنجره / بور مرور/بعد ها تر/ چقدر درد

 

خود نشان از احاطه شاعر به هماوردي نيك واژگان و نيز شاعر منشي عزيزي است كه

 

حركت نرمي را از منظر ريتم و نيز نگاهي درون متني شكل ميدهد

 

مرورت که می کنم حتی بعد

 

بعد ها تر حتی که غلط های دیکته ام می شوی گرچه تقلب هم

 

دوری وقتی که دلم را دور می زنی و شلاق ِ من بر چقدر درد

 

 استفاده زيباي "بعدها تر " لحن غمگين و كمي كودكانه=زنانه=پر بغضي را ايجاد ميكند كه

  

در ادامه بار عاطفي "غلط‌هاي ديكته‌ام ميشوي" را تشديد ميكند. "غلط ديكته" "تقلب" "سقم"

 

 از آن دست استفاده هاي "خاص ِ " لادن جمالي است

 
به جرات ميتوان گفت هر كسي توان بكارگيري چنين واژگاني را ندارد و در اكثر مواقع

 

در اشعار ديگران، نتيجه به عاشقانه‌هايي سخيف منتهي شده.

 

ويژگي رواني خالق = شاعر به راحتي، منش صادقانه وي را(مكرر تاكيد ميكنم چون يكي

  

ازخصلت هاي زنانه شعر وي محسوب ميشود) بروز ميدهد. در حقيقت اشعار لادن

 

 بازنمايي آن چيزي است كه شايد در عرصه وقوع حتي رويا و خاستگاه انسانيش باشد،

 

صداقت و كودكي(به دلالت بكر بودن).

 

" گرچه تقلب هم" كنايه جالبي است با شايد دو خوانش ( با توجه به بيت قبلش) : تقلبي رخ

 

داده در به دست آوردن(معشوق) و يا معشوق براي عاشق و همين تضاد( بار معنايي

 

تقلب) بيت درخشاني را خلق كرده

 

بعد ها تر حتی که غلط های دیکته ام می شوی گرچه تقلب هم

 

ولي بيت "دوری وقتی که دلم را دور می زنی" نگرش راوي را كه خود را مغلوب خسته

 

معرفي ميكند، رمز شلاق را آشكار ميكند: دلتنگي و پرسشگري از نافرجامي يك رابطه


در ادامه :

 

من اما سقم از تو

 

آن قدر كه سر و تهم را بزنی باز

 

از در پرت کنی از پنجره هم بور

 

حفره های پنجره بور تر می شود

 

 عصيان تلخ و عصبانيت راوي را آشكار ميكند. تكرار و ارجاع "حفره‌هاي پنجره بورتر "

 

از آن كاركرد هاي جا افتاده اي است كه به نفع شعر و معني به درستي استفاده شده است

 

ويژگي زبان گاه محاوره‌اي(اينجا عاشقانه) در ابيات انتهايي آخرين رمزهاي شعر را به

 

رخ ميكشد

 

مي نويسم ات:

اخم نکن آقا

لبخند

از همین دورهای پر فاصله

خنده ات را می بوسم

 

تصويرسازي زيبايي است از فقط دور نظاره كردن شايد تصويري از عاشق كه هنوز

 

مهرش را دريغش نميكند

 

و در پايان

موهایم را می زنم پشت گوشم

یال اسبم هنوز در دستم و شلاق من بر همین شعر

نمی پرم از خواب اگر این بار ببینمت

"موهایم را می زنم پشت گوشم" عزم راوي را همانطور كه در ابتدا گفته شد نشان ميدهد.

 

گونه‌اي آمادگي براي حضور در كارزار زندگي اينك بدون حضور آن فرد

 

اين شعر= تابلوي نقاشي زيباتر از آنست كه با خوانش شايد نه چندان خوب من، كسي را

 

به وجد نياورد

 

شايد اين شعر از ديدگاه من جزو شعرهاي مياني(از نگاه فرم‌) لادن جمالي محسوب شود،

 

چرا كه خصيصه تغيير و پيشرفتهاي زباني وي ، جزء لاينفك اشعارش شده، ولي نويد اين

 

را ميدهد كه لادن جمالي در حال پرش براي قله بعدي است. يقين دارم لياقت وي برتر و

 

 شايسته بهترين جايگاه خواهد بود

   

به عنوان يك دوست چنين اتفاقي را به همدلي نظاره مينشينم و صميمانه و خالصانه منزلت

  

روزافزون لادن نازنين و اشعار عزيزش را آرزو ميكنم


هميشه پاك، صادق و شاعر باشي لادن

ارادت و درود صادقانه

مهران سيدي

 

نوزدهم شهريور هشتاد و هشت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط لادن جمالي |